-ممنون که زیبا سخن گفتی غریبه![]()
برای داداش کوچولویی که نسبت خونی با من نداره اما بی دریغ برام تلاش کرد تا در یکی از بهترین گروهای زیر نظر فدراسیون کوهنوردی پذیرفته بشم.
خدایا شکرت. خودت ضمانت کردی که هرچیزی رو بگیری بهترش رو میدی.
و من بازهم مبهوتم از تجلی وهّاب بودنت.
از اینهمه بخشایشت.
الحق که هرآنچه تو به من عطا کردی جز خیر و صلاح و خوشبختی ندیدم. هرچه اتفاق افتاد همه بهترینها بود.
هنوز بیکارم.هر روز در پی کاری.این چند وقته آنقدر لباس عروس و آرایشگاه دیدم خسته شدم. استراحتم خیلی کم شده.ولی در عوض خوشحالم که برای بهتر برگزار شدن مراسم دوستانم تلاش میکنم.
دیشب بازم خیلی بغض داشتم. همون بغض همیشگی. وسوسه ی عجیبی مدام سراغم میاد که عزلتم رو کنار بگذارم و برگردم. دلم برای غریبه خیلی تنگ.کاش خراب نکرده بودم.ولی هرچی فکر می کنم آخری اگه بود ،انتهاش خوشبختی محض نبود. همیشه اون می خواست کوتاه بیاد چون عاشق تر بود.
حیف بود. ما برای با هم بودن خلق نشدیم. قسمت زندگی ما رو خدا تعیین میکنه.
الآن همکارای سابقم زنگ زدن و کلی خندیدم. دلم آنقدر برای صبحانه خوردنهامون تنگ شده. برای وقت نهار. برای سربه سر گذاشتن با مدیر مالی مون. یادش بخیر.
هنوز تصمیم نگرفتم کلاس صخره نوردی ام رو کجا بگذرونم و مدرک بگیرم.
داشتم عکسهای قبلاً رو می دیدم...عجب دنیایی.هر روزش یه رنگ و به کام یک نفر.خنده ام میگیره.خدایا شکرت. خواست تو محقق میشه فقط و فقط...
خیلی حرفها داشتم برای زدن.اما بر زبانم جاری نمیشه. ولی امیدوارم یه روزی اینجا خبرهای خوبی بنویسم.امیدوارم روزی اینجا اقرار کنم که لبخند زندگی سهم من هم شده.
دلم برای لحظه هایی می سوزه که آتیش زدم به زندگی و جوونی ام.من هم اگه دوباره متولد بشم خیلی گندها رو دیگه نمی زنم.
خیلی رابطه ها رو نه تنها برقرار نمی کنم، بلکه آدمهای اون رو رابطه رو هم نگاه نمی کنم.
اینا ادامه ی فرآیند کارخانه ی آدم سازی "آرزو" محسوب میشه.
در پناه خدا باشیم![]()
دارم روی شعورم کار می کنم تا بیشعوری دیگران رو تدبیر کنم. دارم می سازم. اگه روزی انسان بشه.
وگرنه همه مون آدمیم، ولی انسان نه.
شدم عین پنیر تبریز. پر از خلا. هر روزنی رو که با تلاش پر می کنم بازم هزاران روزنه هست. و در فرآیند
هسته سازی دارم بیشتر به پوسته ی بی هسته ی آدمها می رسم. دنیای گریه داریِ...
حوصله شنیدن حرف رو هم عین حرف زدن ندارم. نه تنها دیگه گوینده ی خوبی نیستم، شنونده هم نیستم...
گهگاهی خودم از سر سکون زندگی ام سنگی درون آب راکد دریاچه پرتاب می کنم و به امواج ایجاد شده اش می نگرم. هنوز هم می تواند تلاطم ایجاد کند. و زیباترین چیزی که می بینم در کف دریاچه یک عروس دریایی است که هی می چرخد. ماهی ها بازی می کنند. لاک پشتها باز هم ضعفشان را با قایم شدن در لاکشان با خود به درون می برند. و آرام بخشم ابری است که می دانم روزی چنان باران رحمت بر سرم می ریزد که آب دریاچه به زلالی اشک می شود.
با هر حرکتی پایم به خزه ها می گیرد و اسیر می شوم. اما خزه ها هم می دانند چه امیدی دارم.
آنها هم ولم می کنند و باز دست و پا زدن را ادامه می دهم.
تمساح آخرین باری که آمد در کنارش نشستم و زار زدم، التماسش کردم که مرا ببلعد. اما گریست.
تلخ گریست. جسم سنگینش را کشید و رفت، کشان کشان می رفت. لحظه ی آخر حرفی زد و رفت:
" مشکل شما آدمها اینه که فکر می کنید همیشه باید کسی وجود داشته باشه تا اتفاقی بیفته"
گنگ نگاهش کردم. آنقدر نادان بودم که حرف یک تمساح را نفهمیدم و آنوقت نامم اشرف مخلوقات است.
با ذکاوت فهمید، نگاهی از سر تعجب به هیکلم انداخت و سری به افسوس تکان داد.
خواهش کردم که بگوید منظورش چیست؟ و گفت:
" با خوردن تو مشکلت حل نمیشه. و بلعیدنت فایده ای نداره. گوشت مریض حال منم بد میکنه.
به جای اینکه هر روز بشینی و به مزخرف بودنت فکر کنی. یه روز تصمیم بگیر که عوض کنی حالتو.
تو هیچ مدرک دکترای شما آدمها مهر تائید انسانیتتون نخورده. چون همه ی عمرتون دنبال بهانه این.
بهانه واسه ادامه ی یه ظلمت که چراغ هدایتش درون خودتون. من زیاد آدم خوردم اما چند سالیه که دارم گیاه می خورم. حالم از گوشت موجودات خودخواهی چون شما بهم میخوره.
ذائقه ی من تغییر کرد چون خواستم. اونوقت تو که روی دو پا راه می ری و دو دست پر توان داری و مجبور نیستی هیکل گنده ات رو واسه خاطر چند تا دونه گیاه تا اون سر دریاچه تکون بدی همه اش می گی نمی تونم. نمیشه. نمی کشم. تغییر نمی کنم. توانشو ندارم.
تو از توانایی خودت می ترسی نه ناتوانی ات. از اینکه می توانی و موفق میشی می ترسی . "
دیگر حرفهایش را نشنیدم و از آن روز در حال تلاشم. تلاش برای رهایی از خودم و اوهامم.
شدم عین غریبه ی اوایل آشنایی مان. کار دنیا همین است. همیشه خودمان در چرخه ی خواسته هایمان می افتیم. مثل من... مانند افکار من که از او آدمی دیگر ساخت و خودم آدمی دیگر شدم...
حالا نه او همان است و نه من همان که بودم.
همان که غریبه برای بدست آوردنش بیش از تمام زندگی اش حرف زد.همان که عاشق چشمان غریبه بود. عاشق چشمانی که تا انتهای آن جز صداقت نبود و ندید و من باز هم آواری از عشق ساختم.
و غریبه قسم خورد که پس از من دیگر نه عاشق می شود و نه انسان می ماند و مرا به باد سپرد.
غریبه با من همان کرد که خوی نا آرامم با روحش. غریبه حیف بود که تمام مهرش ویران شود
اما... من ناخوداگاه در گردابی افتادم که توان بیرون آمدن نداشتم و چون نمی خواستم غریبه آسیبی ببیند او را از زندگی ام حذف کردم و روزگار چرخید و چرخاندم و حسابی گوشمالی ام داد. غریبه تقلاهایم را ندید. غریبه مرا نبخشید. غریبه مرا محکوم کرد و باز هم با عشق نگاهش اعدام شدم.
کاش غریبه به صورتم می کوفت، کاش فریاد می کشید،کاش مرا می بخشید... اما دستم رابوسید...
باز هم او پیروز شد و من مغلوب بزرگواری اش. التماسش کردم بارها...که بگذارد دوباره بسازم...
افسوس...دلم که برایش تنگ میشد می دیدمش، باور نمی کرد چقدر دوستش دارم.
آخرین بار جلوی کلاسش آنقدر ایستادم تا بیاید. کلاسش تمام شد. شاگردانش دور استاد محبوب و زیبایشان بودندو من نظاره گر اینهمه راحتی شاگردانش با او و حسرت تمام نگاهم بود.
آمد و سوار ماشین شد. نمی دانم نیم ساعتی چگونه به او زل زده بودم و اشک می ریختم. ولی حرف نمی زدم و او هم آرام بودم .هرچه می گفتم: چته؟!
یک سخن تکرار می شد: هیچی عزیزم. خسته ام. همین.
نگاهش کردم راست می گفت مثل همیشه. در این آدم جز صداقت نبود.
چرا حرف نمی زنی؟!!
لبخند محزونش رادیدم. اشک چشمش را. وای که من چقدر بد ذات بودم. چطور توانستم چندین ماه پیش در کنارش بنشینم و آنهمه اشک و هق هق را نبینم؟ چطور توانستم لرزش شانه هایش را نبینم؟
چطور توانستم در برابر تمام تمنّا هایش پیاده شوم و فرار کنم از آنچه خودم ساخته بودم؟
از خودم بیزارم. از آرزویی که نمی دانم خدا چگونه آفریده است وجودش را که دوستش می دارند و او آواری از عشق می سازد؟ بیزارم از خودم بسیار. غریبه جز محبت نبود و من بد عهدی کردم.
غریبه با من خانه ای ساخت از عشق که در آن آینده ای بود و من نفهمیدم که خود آجر به آجر آن بنا را به او دادم و او ساخت.
روزی که خلوص وجودش را دیدم در خواستنم ترسیدم. خداوندا؟ چرا؟ باز هم یک حصار؟!
غریبه برای من حصاری نساخت، غریبه مرا آن چنان دوست می داشت که ترسیدم. ترس از یک تکرار...
ترس از شکی همیشگی، ترس از روزی که آدمها رنگ عوض می کنند و خویی دیگر می یابند.
خانه مان ترک برداشت. به یکباره با خواسته ام زلزله ای برپا کردم که خوشبختی کوتاهمان لرزید.
و بعدها هرچه کوشیدم تا آن خانه، دگربار خانه شود غریبه نگذاشت. شاید می خواست و نمی گذاشت.
نمی دانم.
غریبه تنها کسی بود که در عرض یک هفته عزیزم شد و من چقدر دلم برای روزهایمان تنگ شده.
برای غریبه ای که زیبایی صورتش نشئت گرفته از زیبایی قلبش است و مهربان است.
ولی در تمام عمرم به یک نفر التماس کردم، از یک نفر تقاضای بخشش کردم، از یک نفر فرصت خواستم،
و او هرگز نپذیرفت تمنای وجودم را و تکرار کرد:
من تو رو بهتر شناختم. تو همون آدمی. بازم همون بلا رو سرم میاری و اونکه ضربه می خوره منم...
آه...
آن شب غریبه که پیاده شد به گمانم ساعت ده و نیم بود و من گریان و سرگردان.
هرچه کرد تا من بروم و او برود نپذیرفتم. رفت. دوباره دور زد و برگشت. کنار ماشین ایستاد: برو!
اشک می ریختم. خدایا کجا بروم. کاش مانده بود. ولی مجابش کردم و رفت. اما حرفم را زدم:
" همیشه تو بودی و من رفتم...اینبار تو برو و من هستم..."
اصلاً نمی دانم که منظور حرفم را فهمید؟!
رفت و سرم را بر روی فرمان گذاشتم و زار زدم. از بدی خودم. از اینکه به من فرصتی نداد تا بسازم...
و وقتی حسابی گریه کردم، ماشین روشن نشد که بازگردم...
غریبه حتی آن شب سراغم را نگرفت که رسیدم خانه یا نه؟
همان غریبه ای که در اولین دیدار غیر منتظره مان تا رسیدن من به خانه آرام نگرفت!
آدمها عوض می شوند.
دلتنگی ام را با عکسش آرام می کنم. من نباید دوباره او را ویران کنم. او لایق بهترینهاست اگر باور کند...
خدایا مواظب غریبه باش.
از بچگی ام عشق خاصی به وجود ایشون داشتم، آنقدر که با خودم قرار گذاشتم اسم پسرم رو " مهدی" بگذارم.
بعدها تصمیم گرفتم به جای اسمش به فرزندم انسانیت رو بیاموزم و عدالت.
وگرنه چه بسیارند نیکو اسمایی که فرد دارنده حتی حرمت نامش را هم نگه نمی دارد.
دور نیستند. همینجا. همین دور و بر. هر آن شاهد آنها هستیم.
بگذریم.
در این دنیا آنقدر دارم بدی می بینم که گهگاه به سرشت نیک هم شک می کنم. آنقدر بیزار شدم از آدمها...
الآن مادرم بهم گفت 5 سال؟!
اولش نفهمیدم. بعد فهمیدم. اگه رفته بودم سر خونه و زندگی ام 5 سال میشد. 5 سال.
خنده ام گرفت. به مامانم گفتم : آره دیگه. الآن واستون نوه هم می آوردم. نوه! بچه!...
آخه خودم خیلی گل به سر پدر و مادرم زدم، خیلی خوبم. آخه ماها همه عالی ایم، بچه هامون چی میشن؟
پناه بر خدا که هیچ قلمرویی جز حریم او نیست که تا ابد در امان باشیم.
ولی به یه نتیجه رسیدم. قطعاً تو این 5 سال 5000 بار مرده بودم یا کشته شده بودم. به جرم خفقان.
حتی دیگه با یادآوری گذشته ام لبخند هم نمی زنم. فقط افسوس میخورم.
هفته ی پیش پسرعموم داشت ازم می پرسید که الآن دلت نمی گیره؟ دلت تنگ نمیشه؟ غصه نمی خوری؟
بهش گفتم: واسه بقیه چرا. واسه کسایی که بعداً اومدن در کنارم خیلی دلتنگ میشم. بعضی هاشونو واقعاً دوست داشتم. بعضی هاشون هرگز فراموش نمیشن. حتی اگه جای دیگه باشن. حتی با دیگری زندگی کنن.
ولی برای اون آدم نه. نه دلم تنگ میشه. نه وجودشو حس می کنم. نه خاطره ای دارم ازش.
اون مرده. اون روزی مرد که منو به دروغهاش فروخت. اون روزی مرد که اولین دروغو گفت.
و حالا سالها میگذره. آنقدر این بذر فراموشی برام به ثمر رسیده که یکبار اسم فامیلشونم یادم رفت. ببین چقدر برام مهم بوده. ازش بیزار نیستم. حیف بیزاری من. حسی ندارم. نه کینه، نه نفرت. خنثی. صفر مطلق.
زندگی فرصت جاری شدن است.
و زندگی من زیباتر از همیشه در جریان. تنها. آروم. رو به خوشبختی اصیل و بکر.
این خودمونیم که زندگیمونو انتخاب می کنیم. خدا برای همین به ما اختیار داد. اختیار برای انتخاب.
خدایا منو ببخش برای ظلمی که در حق خودم کردم تا به حال. برای جهلم. برای حماقتم.
خدایا امشب شب بخشش. لیالی قدر از امشب شروع میشه. امشب شب قدری که به دنیا نزدیکتر.
امشب از خدا هرچی دنیا می خواهیم بگیریم که داره مفت میده. امشب چوب حراج زده به دنیا.
راحت میده. میگه تو بخواه. تو بگو. من میدم.
ولی به خیر بخوایم. به صلاح. به دعا. به اینکه " خدایا اگه ظرفیت هرچیزی رو داریم به ما عطا کن."
زانوم درد میکنه. ولی فردا باید کوه برم. این کوه برای من یه جنون. یه عشق. یه معشوق دیوونه.
می خوام امشب دوباره شروع کنم. خدا آنقدر بخشنده و بزرگ هست که بازم منو ببخشه.
که بذاره دوباره متولد بشم. ازم بگذره. در حق خلقشم بدی کردم. ولی بدی بیشتر دیدم.
امشب می خوام ازش بخوام. واسه همه. واسه مردم کشورم. امشب واسه حقمون دعا کنیم. دعایی که من 50 روز زمزمه میکنم. حق مردم. 50 روز هیچی نمی خوام جز حق . جز عدلو.
پارسال همچین شبی تا صبح بیدار بودم. احیا گرفتم. نماز. قرآن. اشک...اشک.
پارسال حقی رو از خدا می خواستم که شاید قبلاً مال من بود. شاید یه روزی کف دستم گذاشت...
و به قول الهام دوستم : عادت داری هرچیزی رو بهت می بخشن بذاری کف دست طرف و بگی نمی خوام!!
منم پسش دادم. گفتم نمی خوام. و بعد از چند سال پارسال می گفتم می خوام. برش گردون. حق من.
اما اون ،خدا رو شکر نداد. تنبیهم کرد. گفت: کفران نعمت جزا داره. الحق که بهترش رو به من داد.
هر روز بهتر از قبل.
تو این چند سال خیلی خواستم. خیلی آدمها اومدن و رفتن. خیلی ها خواستن که بمونن و خدا نخواست.
خیلی اتفاقا افتاد. خیلی روزا انگار از سقف آویزونم کرده بودن و در حال التماس برای مرگ خودم بودم.
گذشت. همه گذشت. نه کسی هست. نه کسی وجود داره. و نه حتی کسی رو دوست دارم. حتی یه ارزن.
و به قول زن برادرم: ارزش تو بالاتر از چیزی که بفهمی. عیارت هر محکی نیست.
البته هفته ی پیش یه آدمی ( هم دانشگاهیم) که الآن بهش میگم عوضی، بعد از چند سال که برام جای برادر بود. براش خواهر بودم. عین برادرام دوستش داشتم( نه اندازه اونها) حرفهایی رو زد که امیدوارم خدا جوابشو بده.
حیف... حیف من. حیف من که یه عمر خوب بودم و خواستم خوبی کنم. من بدی یاد نگرفتم.
من حتی در حق کسی که با دروغهاش زندگی ام رو کابوس کرد بدی نکردم. خوبی کردم که خوب بشه.
حالا اگه : اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است
یه حرف دیگه است.
بازم بی خیال. بی خیال. ولی هرکدومشون اگه تو دنیا آدمی دیدن که قلبش همیشه صاف باشه سلام برسونن.
می خوام دعا کنم. واسه همه. شما هم دعا کنید:
خدیا!
ربنا!
الله من!
اله من!
شریان زندگی!
این منم. تهی تر از همیشه. بی کس. تنها.
نذار بی تو بمونم. دیگه نه اون ظاهرو دارم. نه اون حجابو. ولی خدایی دارم که کتابش با من حرف میزنه.
خدایی دارم که هر وقت ازش پرسیدم درست ترین جوابو داد. خدایی که عجیب دوستم داره.
اینو باور دارم. شایدم واقعاً دل به دل راه داره. چون من اونو جونم می بینم و ازش جون نمی خوام.
خدایا امشب درهای بخشش تو بر روی همه باز و آغوش تو چون همیشه گشوده و پر مهر.
ظهور مهدی ات رو برسون که دینت داره نابود میشه. که در لباس دین حبیبت ظلم میشه.
مهدی ات رو به فریاد مردم مظلوم میهنم برسون که روزهاست فریادشون با سرکوب پاسخ داده میشه.
خدایا بازم به من هیچی نده.
اول حق مردمم رو بده.
صبر و سلامت بده.
راستی و درستی بده. حقیقت بده. قدرت درک بده.
عشق بده. قلب بده. مهر بده. کینه نده. خدایا ما برای جهنم تو ساخته نشدیم. جهنم جای دلهای ما نیست.
به هرکسی هرچی در صلاحت بده.
و به من ... نمیدونم...
هرموقع به اینجا میرسم سکوت محضم. انگار مهر خاموشی بر لبهام می خوره.
خدایا به من... به من... به من هر چی می خوای بده. خوب.بد.زشت. زیبا. هرچی خودت میخوای.
من عبدتم. در هر لباسی بنده ی تو هستم. هرچی بدم بازم بنده ی تو هستم.
هرچی بگیری بازم بنده اتم.
دوستت دارم.