تبليغاتX
تنهایی

بسم الله الرّحمن ارّحیم

سلام بر ربّ مطلق،
سلام بر سرزمین ابراهیم،
سلام بر زمینی به نام مکه،
سلام بر صحرای عرفات،
و سلام بر عرفه.
سلام بر وسعت روزی که همتایش شاید خودش باشد.

حالم بده، حالم خیلی بده، انگار هربار حس مرگ تمام وجودم رو به لرزه در میاره و من هنوز هم زنده ام...
می تونم بگم برای رسیدن به روز عرفه لحظه شماری کردم.بعد از شبهای قدر فقط منتظربودم که عرفه فرا برسه.
و اکنون صدای گامهای حاجیان قلبم را می لرزاند.
چه بگویم از درد. دردی که در سینه هایمان چمبره زده و خیال تکان خوردن ندارد. دردی که هرکدام از ما متحمل می شویم و از آنکه باید مدد جوییم غافلیم.

 نمی دونم اگه فقط یکبار با تمام وجودم از خدا می خواستم که به فریادم برسه بازم همین حال رو داشتم؟! بازم اینطور به تمام زندگی ام گره های کور خورده بود؟!
و حالا بدبخت تر از همه ی عمرم برای التماس نفس می کشم.  مگه پروردگارم خودش نگفته:
" هرکسی هر ظنّی به من داشته باشه قسم که به همون ظن جوابشو میدم."
خدا جونم من که همیشه به تو ظّن نیکو داشتم، من که همیشه مطمئن بودم تو بهترینها رو عطا میکنی.
خدا جونم الآنم بیشتر از همیشه و بالاتر از هر حالی به تو و وسعتت، به تو و بخشندگی ات امیدوارم.
خدایا خودت گفتی من از در خونه ام کسی رو دست خالی بر نمی گردونم.
خدایا دستهامو به کی جز تو می تونم نشون بدم که تحقیرم نکنه؟ خدایا کجا رو جز در خونه ی تو دارم برای عرض بد حالی ام؟ خدایا یه دوره ای شده به هرکسی درد دلت رو میگی غیر اینکه جار میزنه و آبروی آدمو می ریزه تا ابد هم به هزار زبون میگه من خودم دریای دردم تو دیگه  چی میگی این وسط؟
خدایا بازم با این تفاسیر جایی جز درگاه تو دارم برای پناه بردن؟
خدایا من که گنهکارترین بنده ی تو هستم، من که سیاهی ام خودم رو هم فراگرفته، اما بازم تمام قوای بدنم رو جمع کردم و اومدم در خونه ای که قطعاً با حاجات برآورده برم می گردونه. مگه کسی هم اومده که تو بهش رحم نکنی.
خدایا منو به غیر خودت به کس دیگه ای واگذار نکن.
خدایا باور کن من جز در خونه ی تو پناهی ندارم.

خدایا در خونه ی هرکسی که برم یه دردی هم به قلبم اضافه میکنه.
اما خدا جونم من در خونه ای اومدم که صاحبخونه اش وهّاب، خدایا ببین به کدوم اسمت صدات می کنم؟
وهّاب، کسی که بی اندازه می بخشه.
بازم جایی رو دارم که برم؟؟!!...

خدایا اگه اینجا زار نزنم، اگه به حرمت مهمانان خونه ات بهم رحم نکنی بازم مامنی دارم؟
خدایا اگه به حرمت حسینی که رهسپار خانه ی تو بود بهم رحم نکنی بازم مامنی دارم؟
خدایا اگه به حرمت قربانی که ابراهیم تقدیم درگاهت کرد رحم نکنی، ولی قطعاَ به حرمت یک نفر رحم میکنی. ایمان دارم که در تمام عالم یک نفر برای تو چنان قربانی داد که خون باید جای اشک رو در چشمهامون بگیره.خدایا مگه غیر از اینه که تو گوسفندی فرو فرستادی تا ابراهیم قربانی کنه؟
اما خدایا
من از طفولیتم شنیدم کربلا کسی نبود که چشمای اسماعیل کربلا- علی اکبر(ع) رو ببنده ، دست و پاش رو ببنده تا جلوی  چشم بابا دست و پا نزنه؟ خدایا اونجا حسین (ع) شیر مرد به میدان فرستاد و جه دید...
خدایا عید قربانِ و من کسی رو می شناسم که برای تو قربانی شش ماهه داد...
خدایا من در خونه ی حسین (ع) تو مهمان شدم. خدایا به مظلومیتش بهم رحم کن.

خدایا حالا بازم ناامید برگردم؟ بازم بگم نمیشه؟ بازم بگم نمیدی؟
نه خدای من،
خاک در دهان من ریخته بشه اگه سلولی از وجودم حس کنه که از این عرفه تو منو دست خالی بر می گردونی. اگه کسی بیاد در خونه ی تو و بازم بگه نگرفتم. بگه دستهام خالیه.

و حالا این ما و این دلهامون. این ما و این بار گناهمون. این ما و هر آنچه که بر زبانهامون جاری نمیشه.
خدایا دیگه نمی دونم چی بگم؟
حاجیان عازم عرفات میشن، خدایا اونجا کسی حضور داره که ظهورش عدالت گستر در جهان.


خدایا به من توانی بده از ذره ذره ی این روزها برای عمرم توشه بردارم .

 

به همه ی کسانی که دلشون شکست التماس دعا.
به حق پروردگارم خیلی محتاج دعاتون هستم.
منتظر شنیدن خبرای خوب از جانب شما دوستانمم.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط آرزو |

همه چیز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ...نفس بکشم بدون تو...و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم...

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ...

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه...!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت .

 

منبع: http://saeedbizar.persianblog.ir

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط آرزو |

شام آخر

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط آرزو |

ويرونه ها غريب نبودن....يه عمر سرپناهم شدن....خونه اي نبود و اگر بود جاي من نبود...اونقدر كوچيك بودم كه حوصله صاحبخانه سر مي رفت....اگه غريبه دست و پا تو بوسيد از بزرگيش نبود....هنوز كو چيك بود....بوسيد كه بگه ممنونه از اينكه باور كرده بود كه ديگه ويرونه ها جاش نيست....بهت گفته بود طاقت نمياري....بهت گفته بود ميري.....حالا مي دونه كه ديگه گرمي هيچ خونه اي رو حس نمي كنه....نه با تو نه با هيچ كس ديگه....خرابه ها هنوز پناهم مي دن...با درو ديوار به هم ريختش از خونه قشنگمون مي گم.

به خرابه ها فكر نكن....تو خراباتي نيستي....به خونه ها فكر كن....به قصرهايي كه مي توني بسازي.

 

 

-ممنون که زیبا سخن گفتی غریبه

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط آرزو |

سلام.
بالاخره بعد از ۴ ماه رنگ قله رو دیدم.عالی بود. آروم شدم.به این تکرار نیاز داشتم. ۲۰ متری زیر قله نشستم و دیگه نمیکشیدم بالا برم. خسته بودم. ۴ ماه باری رو بر شانه هام کشیدم که بد ذاتی دیگران باعثش شد.
ولی محکم بر فراز قله پا گذاشتم. مصمم و با آرزوی صعودی افتخارآمیز بر بام دنیا.
آخر این هفته برنامه صعود به سبلان .ولی فکر نمی کنم برم.هم از نظر تجهیزات کمبود دارم وهم زانوم آسیب دیده.
نمی تونم بگم چقدر خدا رو شاکرم. روزی که همه چیز خراب شد و من محکوم اعدام به جای دیگران شدم ...هرگز در ذهنم نمی گنجید دوباره رویاهامو ببینم.اونم اینطور.
برای کسانی که این چند وقت ازم حمایت کردن دعا میکنم.

 برای داداش کوچولویی که نسبت خونی با من نداره اما بی دریغ برام تلاش کرد تا در یکی از بهترین گروهای زیر نظر فدراسیون کوهنوردی پذیرفته بشم.
خدایا شکرت. خودت ضمانت کردی که هرچیزی رو بگیری بهترش رو میدی.

و من بازهم مبهوتم از تجلی وهّاب بودنت.

از اینهمه بخشایشت.
الحق که هرآنچه تو به من عطا کردی جز خیر و صلاح و خوشبختی ندیدم. هرچه اتفاق افتاد همه بهترینها بود.
هنوز بیکارم.هر روز در پی کاری.این چند وقته آنقدر لباس عروس و آرایشگاه دیدم خسته شدم. استراحتم خیلی کم شده.ولی در عوض خوشحالم که برای بهتر برگزار شدن مراسم دوستانم تلاش میکنم.

دیشب بازم خیلی بغض داشتم. همون بغض همیشگی. وسوسه ی عجیبی مدام سراغم میاد که عزلتم رو کنار بگذارم و برگردم. دلم برای غریبه خیلی تنگ.کاش خراب نکرده بودم.ولی هرچی فکر می کنم آخری اگه بود ،انتهاش خوشبختی محض نبود. همیشه اون می خواست کوتاه بیاد چون عاشق تر بود.
حیف بود. ما برای با هم بودن خلق نشدیم. قسمت زندگی ما رو خدا تعیین میکنه.


الآن همکارای سابقم زنگ زدن و کلی خندیدم. دلم آنقدر برای صبحانه خوردنهامون تنگ شده. برای وقت نهار. برای سربه سر گذاشتن با مدیر مالی مون. یادش بخیر.

هنوز تصمیم نگرفتم کلاس صخره نوردی ام رو کجا بگذرونم و مدرک بگیرم.
داشتم عکسهای قبلاً رو می دیدم...عجب دنیایی.هر روزش یه رنگ و به کام یک نفر.خنده ام میگیره.خدایا شکرت. خواست تو محقق میشه فقط و فقط...
خیلی حرفها داشتم برای زدن.اما بر زبانم جاری نمیشه. ولی امیدوارم یه روزی اینجا خبرهای خوبی بنویسم.امیدوارم روزی اینجا اقرار کنم که لبخند زندگی سهم من هم شده.
دلم برای لحظه هایی می سوزه که آتیش زدم به زندگی و جوونی ام.من هم اگه دوباره متولد بشم خیلی گندها رو دیگه نمی زنم.
خیلی رابطه ها رو نه تنها برقرار نمی کنم، بلکه آدمهای اون رو رابطه رو هم نگاه نمی کنم.
اینا ادامه ی فرآیند کارخانه ی آدم سازی "آرزو" محسوب میشه.

در پناه خدا باشیم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط آرزو |